|
در باغی رها شده بودم...
ایا خود به این باغ امده بودم... یا باغ تمام اطراف مرا پر کرده بود؟ نوری بی رنگ بر من می تابید...ناگهان صدایی امد که شبیه هیچ چیز نبود خسته نبودم...راهی را من نیامده بودم چگونه به این باغ امدم!!!!! سرگردان به این طرف و ان طرف باغ میرفتم...راهم را گم کرده بودم.....از کجا امده بودم؟!؟!به کجا می رفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تنها دو جا پا دیده می شد!!!!ناگهان جا پا ها به راه افتادند...با هر قدم جا پاپ ها روشنایی همراه بود جا پا ها گم شدند و من با اضطراب به راه خود ادامه دادم از کجا به کجا می رفتم!؟!؟به دنباله چه بودم " پناهم بده تنها مرز اشنا پناهم بده"
خیلی وقتی هست که ندیدمش...
دلم براش تنگ شده... دلم برای دست های پر مهر پدرم تنگ شده.. برای شب هایی که می خواستم بخوابم و برایم هر شب قصه می گفت دلم تنگ شده... دلم برای روزهایی که ناراحت بودم...سرم را بر شانه ی پدرم می گذاشتم و آرامش می گرفتم تنگ شده...
نشسته بودم بر روی صندلی... ناگهان نگاهم به یک پیر مرد افتاد... پیر مردی بود:با موهای جو گندمی.صورتی خووش رو همراه با چین و چوروکی که روزگار یادگاری گذاشت بود... وپیرانی زیبا و ساده که کرم رنگ بود...شلوارش کرم رنگ که اتو شده بود و هیچ خطی نداشت!!!با کفش های واکس زده وتمیز... قلبش را گرفته بود و درد می کشید...از پیر مرد پرسیدم:دارویی همراهش دارد؟؟!! با نگاه مظلومانه ای که داشت اشاره ای به جیبش انداخت...و من دارویی که در جیب پیر مرد بود را برداشتم...و به او دادم و زنگ زدیم به آمبولانس که او را به بیمارستان برسانند... و پیر مر د رفت...!!!! خیلی احساس خوبی داشتم!!!من پیر مرد را از مرگ حتمی نجات دادم!!!!!!!!!!باورم نمی شود. کاش می شد دوباره ان پیر مرد را ببینم...وبا او صحبت کنم ...مطمنم که حرف های زیادی برای گفتن داشت...
من غرق میشم تو مرداب احساساتم، مثل ان سنگ که غرق شد در اب.
کمکم کن من ذره ذره میشم تو واقییتهایم، مثل ان شمع که اب شد تو چشمات. کمکم کن من قطره قطره میشم تو واژه هایم، مثل ان باران که نشست رو صورت ماهت. کمکم کن من میمیرم تو تنهاییم، مثل ان ماهی که از اب جدا شده. بهم رهم کن
دلم گرفت از اسمون دلم گرفت از عاشق ها دلم گرفت از بی کسی دلم گرفت از بی هم زبونی دلم گرفت از ادما...از اونایی که ندارن وفا دلم گرفت ...الکی...بی بهونه...دوزدکی می خوام ببارم...مثل ابرا...مثل اسمون نهههههههههههه شایدم مثل ابشار همیشه سوال هایی در ذهنم هست که بدونه جوابه!!!!!! این که... خدا هم دلش میگیره؟؟؟!!!! دل تنگ می شه؟!!! گریه می کنه!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چیزه زیادی نمی خوام... فقط می خوام خودت، فقط خودت باشی.
با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش بکشانم.یادته؟!؟!؟!
با تو که بودم بهانه ای برای شعرگفتن نمی خواستم.یادته!؟!؟!؟ یک روز بارانی من و تو بدون چتر زیر باران هر چه می دویدیم جاده ها تمام نمی شد.یادته؟؟!! من و تو همسایه خوشبختی بودیم.یادته!!؟؟ در کلبه ای زندگی می کردیم که از عشق و شبنم ساخته شده بود.یادته؟؟؟؟
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني. قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. بسیار خب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين نامه را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم درکت می کنم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...
زمانی که به کسی نیاز داری... کسی نیست!!!!
زمانی که دلت گرفته می خوایی با کسی درد و دل کنی... همه مشغول کاری هستن حتی کسی که ۲۴ ساعت می گه: من پیشتم تنهات نمی ذارم بعد مجبور میشی با در و دیوار خونه حرف بزنی... بغض گلوتو می گیره می خوایی زار زار گریه کنی بعد انقدر احساس تنهایی می کنی که طلب مرگ می کنی...!!!! بعد که کار تموم شد همه تازه به یادت میوفتن
همیشه آرزو داشتم ٬که تنها باشم
امشب,شبی سرد است و من افسرده. اسمان گرفته و تاریک است و تمام چراغ ها مرده... راه طولانی و دور است و پا های من خسته. از جاده عبور می کنم با هراس و ترس... و هر چه می روم از ادم ها دور می شوم...کسی نیست...تنهایه...تنهام!!!! وای امشب چقدر تاریک است...از شب های دیگر! انگار امشب,
تا حالا فکر کردی از صبح تا شب چقدر مجبوری خودت نباشی؟
|
About![]()
نام:رویا
Home
|