تبليغاتX
مرز گمشده

مرز گمشده

پناهم بده.تنها مرز آشنا!پناهم بده.

در باغی رها شده بودم...

ایا خود به این باغ امده بودم...

یا باغ تمام اطراف مرا پر کرده بود؟

نوری بی رنگ بر من می تابید...ناگهان صدایی امد که شبیه هیچ چیز نبود

خسته نبودم...راهی را من نیامده بودم

چگونه به این باغ امدم!!!!!

سرگردان به این طرف و ان طرف باغ میرفتم...راهم را گم کرده بودم.....از کجا امده بودم؟!؟!به کجا می رفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها دو جا پا دیده می شد!!!!ناگهان جا پا ها به راه افتادند...با هر قدم جا پاپ ها روشنایی همراه بود

جا پا ها گم شدند

و من با اضطراب به راه خود ادامه دادم

از کجا به کجا می رفتم!؟!؟به دنباله چه بودم

                        " پناهم بده تنها مرز اشنا پناهم بده"

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت13:18توسط خانم معلم | |

خیلی وقتی هست که ندیدمش...

دلم براش تنگ شده...

دلم برای دست های پر مهر پدرم تنگ شده..

برای شب هایی که می خواستم بخوابم و برایم هر شب قصه می گفت دلم تنگ شده...

دلم برای روزهایی که ناراحت بودم...سرم را بر شانه ی پدرم می گذاشتم  و آرامش  می گرفتم تنگ شده...

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت13:29توسط خانم معلم | |

نشسته بودم بر روی صندلی...

ناگهان نگاهم به یک پیر مرد  افتاد...

پیر مردی بود:با موهای جو گندمی.صورتی خووش رو همراه با چین و چوروکی که روزگار یادگاری گذاشت بود...

وپیرانی زیبا و ساده که کرم رنگ بود...شلوارش کرم رنگ که اتو شده بود و هیچ خطی نداشت!!!با کفش های واکس زده وتمیز...

قلبش را گرفته بود و درد می کشید...از پیر مرد پرسیدم:دارویی همراهش دارد؟؟!!

با نگاه مظلومانه ای که داشت اشاره ای به جیبش انداخت...و من  دارویی که در جیب پیر مرد بود را برداشتم...و به او دادم

و زنگ زدیم به آمبولانس که او را به بیمارستان برسانند...

و پیر مر د رفت...!!!!

خیلی احساس خوبی داشتم!!!من پیر مرد را از مرگ حتمی نجات دادم!!!!!!!!!!باورم نمی شود.

کاش می شد دوباره ان پیر مرد  را ببینم...وبا او صحبت کنم ...مطمنم که حرف های زیادی برای گفتن داشت...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت11:12توسط خانم معلم | |

من غرق میشم تو مرداب احساساتم، مثل ان سنگ که غرق شد در اب.

کمکم کن

 

من ذره  ذره میشم تو واقییتهایم، مثل ان شمع که  اب شد تو چشمات.

کمکم کن

 

من قطره قطره میشم تو واژه هایم، مثل ان باران که نشست رو صورت ماهت.

 

کمکم کن

 

من میمیرم تو تنهاییم، مثل ان ماهی که از اب جدا شده.

 

بهم رهم کن

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت17:58توسط رو یا | |

دلم گرفت از اسمون

دلم گرفت از عاشق ها

دلم گرفت از بی کسی

دلم گرفت از بی هم زبونی

دلم گرفت  از ادما...از اونایی که ندارن وفا

دلم گرفت ...الکی...بی بهونه...دوزدکی

می خوام ببارم...مثل ابرا...مثل اسمون

نهههههههههههه  شایدم مثل ابشار

همیشه سوال هایی  در ذهنم هست که بدونه جوابه!!!!!!

این که... خدا هم دلش میگیره؟؟؟!!!!

دل تنگ می شه؟!!!

گریه می کنه!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت14:47توسط خانم معلم | |

 

 

می خوام گریه کنم، صدا گریهایم را بشنوی.

می خوام زار بزنم،صدا نالهایم را بشنوی.

می خوام بگم که چقدر پستی، این را از زبان خودم بشنوی.

می خوام بری جلو اینه به خودت نگاه کنی، خودت شخصیت خودت را معنا کنی.

چیزه زیادی نمی خوام...

فقط می خوام خودت، فقط خودت باشی.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت20:40توسط رو یا | |

با تو که بودم دریا را می توانستم به آتش  بکشانم.یادته؟!؟!؟!

با تو که بودم بهانه ای برای شعرگفتن نمی خواستم.یادته!؟!؟!؟

یک روز بارانی من و تو بدون  چتر زیر باران  هر  چه می دویدیم  جاده ها تمام نمی شد.یادته؟؟!!

من و تو همسایه خوشبختی بودیم.یادته!!؟؟

در کلبه ای زندگی می کردیم که از عشق و شبنم ساخته شده بود.یادته؟؟؟؟

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت15:26توسط خانم معلم | |

 
 
NIMAYE MAN
 
 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛

اما تو خيلي مشغول بودي.

يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني.

بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي.

تمام روز با صبوري منتظر بودم.

با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي.

تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم

 تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.

اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.

حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.

بسیار خب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين نامه را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم  درکت می کنم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

 

 

گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیسلامحت .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر
 هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.
__________________
 
كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛

تك سوارمهربانی تك نبود ؛

كاش برلوحی كه برجان دل است ؛

واژه تلخ خیانت حك نبود....
 
 

 khodaya doat mikonam

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت15:57توسط رو یا | |

زمانی که به کسی نیاز داری... کسی نیست!!!!

زمانی که دلت گرفته می خوایی با کسی درد و دل کنی... همه مشغول کاری هستن

حتی کسی که ۲۴ ساعت می گه: من پیشتم تنهات نمی ذارم

بعد مجبور میشی با در و دیوار خونه حرف بزنی...

بغض گلوتو می گیره می خوایی زار زار گریه کنی

بعد انقدر احساس تنهایی می کنی که طلب مرگ می کنی...!!!!

بعد که کار تموم شد همه تازه به یادت میوفتن

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت15:13توسط خانم معلم | |

همیشه آرزو داشتم ٬که تنها باشم

ولی امروز تنهای تنهای تنها

اگر کفر نباشد تنهاتر از خدا

تنها ٬اما این دل است که می سوزاند

تنها ٬اگر فقط .........

کاش میمردم به خدایم میرسیدم

تا تنها نباشم

 

TANHAE


+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت17:15توسط رو یا | |

امشب,شبی سرد است و من افسرده.

اسمان گرفته و تاریک است و تمام چراغ ها مرده...

راه طولانی و دور است و پا های من خسته.

از جاده عبور می کنم با هراس و ترس...

و هر چه می روم از ادم ها دور می شوم...کسی نیست...تنهایه...تنهام!!!!

وای امشب چقدر تاریک است...از شب های دیگر!

انگار امشب, غمی عجیب دارد ...دیگران هم غمی در دل دارند.

                   

      

            

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت13:3توسط خانم معلم | |

NEGHAB

 

 

تا حالا فکر کردی از صبح تا شب چقدر مجبوری خودت نباشی؟
چقدر مجبوری احساساتتو به کسی نشون ندی؟
چقدر مجبوری از ترس "نه" بگی؟
چند بار خواستی بخندی اما نخندیدی؟
چرا ما عادت کردیم اون توری که نمیخوایم زندگی کنیم؟
چرا مجبوریم از ترس این که بقیه تاُیدمون نکنن کارهایی را بکنیم؟
همه این اجبارها و بایدها و نبایدها نمي گذارند شبها راحت بخوابیم. اما خوب می دونی میشه این فشارهارو کمتر کرد،نمیشه؟
مثلأ میتونیم احساساتمونو نشون بدیم،هیچی رو قایم نکونیم.

+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت15:51توسط رو یا | |